دنیای دریایی من

سلام؛

اسم من ماهی کوچولوست...

این وبلاگو واسه دلم... واسه دلتنگیهام ساختم...؛

دوس دارین قصه ی منو بشنوین...؟؟؟

من توی یک اقیانوس زندگی می کردم با یه عالمه دوست...عاشق بازی و شادی بودم...

ولی؛گاهی دلم میگرفت

گریه میکردم!    

 ولی تو دریا گریه هام دیده نمی شد...

اصلا چه بهتر...!!!

فک کن..............هرچی گریه می کردم کسی نمی فهمید!

هرچی دلم می خواست ،گریه می کردم.

گریه

گریه

گریه

بعد کلی گریه، آروم می شدم...آرومتر از آبی دریا

اما همیشه غمگین نبودم،گاهی اونقدر شاد و شیطون بودم که از خودم یادم می شد.

ما ٧تا ماهی بودیم...هممون شیطون!

مسابقه می ذاشتیم تا پشت تپه های مرجانی...

بیشتر اوقات برنده می شدم...    آخه من از همه کوچولو تر بودمو تند خودمو به تپه ها می رسوندم.

هرکس برنده می شد،٢روز به عمرش اضافه می شد،کسی ام که می باخت باید٧بار تو هوا شیرجه میزد.

هنوز خیلی بزرگ نبودم...

مامانم اجازه نمی داد تا پشت تپه ها ی مرجانی برم.

آرزوی شنا کردن اونطرف دریارو داشتم.

ولی...

مامانم دوسم داشت...

مامانم مواظبم بود...

ولی...

آخه من اونطرف دریا رو خیلی دوس داشتم،اصلا کسی چه میدانست...

شاید اونطرف دریا آبی تر بود...!

شاید اونطرف دریا دوستای بهتری بود...!

شاید اونطرف دریا تپه های مرجانی زیباتری بود...!

شاید

شاید

شاید

الان که بزرگتر شدم.

یعنی؛

ماهی تر که شدم.

فهمیدم،اونطرف دریا خبری نیست...!!!

.........،اونطرف دریا هیچ فرقی با این طرف نداره.

.........،اصلا این طرف دوستای صمیمی تر و آبهای آبی تر داره.

الان که بزرگتر شدم،فهمیدم دنیای دریایی من،آنقدر ها هم به زیبایی کودکیم نیست!

حالا دیگه...من بزرگ شدم...

حالا دیگه...

چطور بگم...

واقعیت اینه که...

راستش...

آخه خجالت می کشم...!

!!!....................عاشق شدم.............!!!

عاشق صداقتش

عاشق پاکیش

عاشق رنگ آبیش

!!!...........................عاشق دریا شدم......................!!!

عاشق بی کران بودنش

ولی...      آخه دریا...

می ترسم...!

آخه من کوچکتر از اونی ام که عاشق دریا، با اون عظمتش  بشم...

دریا،همه زندگی منه

دریا نباشه،منم نیستم 

دریا،تنها رگ هستی منه

دریا،دنیای منه

بدون دریا نمی تونم زندگی کنم

...نفس بکشم

می ترسم...

هنوز به دریا نگفتم عاشقشم...!

عاشق آرامش و خروشش

عاشق...

                                          ******************

این بار هم ماهی مسابقه گذاشته بود،ولی این بار تا تپه های مرجانی نرفت...

رفت

رفت

رفت

...مردی کنار ساحل در حال قدم زدن بود،که متوجه جان دادن ماهی کوچولو در کنار ساحل شد...!

                                       **********************

                                       ...ماهی هیچگاه به دریا نگفت...

 

دریا هیچگاه عشق ماهی را نفهمید

                                                     حتی زمانیکه از دوریش جان داد

 

/ 16 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم ! تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم ...(دکتر علی شریعتی) سلام دختر عمه جون چطوری عزیزم ؟ مرسی از نظرات خیلی قشنگ بود ... خوب دیگه کاری نداری ؟ قربونم بری ... بوسم کن ... باییییییییییییییییییی[خداحافظ][بغل][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

مسعود

مرسی که دوباره بهم سرزدی منم لینکت کردم[راک][تایید]

اخشراش

سلام ا.ل...پ..ر.. به جامعه بزرگ وبلاگنویسان خوش آمدی . لینکت کردم

علی(قاصدک)

سلام: ممنونم بهم سرزدی ، ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد آپت خیلی زیبا و پر از احساس بود تمامش خوندم خیلی به دلم نشست... در مجلس عشاق قراری دگر است زین باده عشق را خماری دگر است هر علم که در مدرسه حاصل کردیم کار دگر و عشق کار دگر است همیشه مثل[گل] بهاری شاد شاد باشیدبازم منتظرت هستم (( ای قصه گویان وفا چشم انتظارم ))

ميعاد

سلام مائده خانم ممنون كه سر زدي راستي گفته بودي لينكم كردي ولي اينكارو نكردي اما من شما رو لينك كردم شما هم بعدا اينكارو بكن و خبرم كن ممنون و باي

منم غریبه

[وحشتناک]

Vargh khat khati

Salam,mante zibaee neveshti
Hekayate pakie mahi ha...
Hese ghashangie
Omidvaram Movafagh bashi;-)

مرز دار

و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد...